تو چه می دانی که این دل که پشت پیراهنی ازگل سرخ پنهان است،چقدر دلتنگ توست؟اگر دیواره دهلیز هایش را ببینی که با نام تو تزیین شده ،اگر صدای تند و هیجان آلودش رابشنوی،آن وقت شاید کمی – فقط کمی-او را درک کنی .*
تو چه می دانی که این چشم که از میان تیرهای مژگان وکمان ابروان ردپای تو را دنبال می کند،چقدر مشتاق دیدار توست؟ اگر خود را در آینه اش تماشا کنی و رودهای
گرمی راکه دمادم از آن جاری می شوند،ببینی،آن وقت شاید کمی – فقط کمی –به او حق بدهی.
تو نمی دانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغ های خوشبختی دیری نمی پایند و همیشه شانه به شانه دوست در باران قدم زدو سیب ها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند ،تا آخر شمرد . همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشا ی قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند.*
تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میان راه گرد بادی عظیم همه چیز را در هم بپیچدو اثری از حرف های قشنگ و نگاه های خاطره انگیز نماند*.
نه،تو این ها را نمی دانی که اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرا با غم هایم تنها نمی گذاشتی و دلت نمی آمدکه تازه ترین شعر هایم را نخوانی.
کاش می دانستی که هر قطره باران آینه ای است که میتوانی عشق مرا به خودت درآن ببینی، آن وقت در روز های بارانی هیچ گاه از قاب پنجره کنار نمی رفتی.***

****
****
چه وسوسه های غلیظی میان من وتو شکسته است !چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخاسته است!
چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند.
یک روز انقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوسهای فرسوده می بینم و روزی دیگر انقدر شاعرم که گنجشک های یتیم در بیتهای شعرم لانه می کنند و روز سوم انقدر تنها که حتی نام تو را نمی توانم به زبان آورم.
چشم به آسمان می دوزم تو با ابر های انبوه می گذری، و فردا همراه بارانی از شکوفه و انگور بر می گردی. آنگاه تمام اشیا اتاقم مست می شوند و از بند بند تنم آوازی قریب بر می خیزد.
دست هایت را دوست دارم که هرگز وقت خداحافظی مهربانی شان را از من دریغ نمی کنند و پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج و خاطره سر شار است.
از خیابانها بی درخت رد می شوم و برای پنجره هایی که هنوز بازند، غزل می خوانم و شعرهای کوچکم را روی شیشه های مه گرفته قطاری که توقف کرده است، می نویسم.
در شب های بی چراغ دستم را به سوی ماه دراز می کنم. آیا می توانم ترانه های روشن را از روسری اش بچینم؟
دلم تاریک است. چشمهایت را باز کن تا زیباترین آینه های جهان را ببینم.

+ نوشته شده توسط بهار در
Fri 21 Apr 2006 و ساعت
16:30 |