تبليغاتX
به انتظارت خواهم ماند

من یک دوزخ دور افتاده ام که آتشها هم از همنشینی با من می گریزند.

 

یک حسرت قدیمی ، یک نفرت تکراری ،یک تنهایی بی حاصل.

 

من یک تاریکی مبهمم که هیچ ستاره ای دوست ندارد با من دوست شود.یک تصویر رنگ و رو رفته در قا بی فرسوده ،یک کاسه ی خالی از شبنم.

 

من یک خیال خامم ،یک وسواس بیهوده ،یک آرزوی موهوم ،یک شوربختی محتوم که می ترسم خود را در آینه تماشا کنم .

 

 من یک سرگذشت دردناکم ،یک سرنوشت شوم ،یک باغچه زشت که در برزخ معلق ما نده ام  یک کابوس ترسناک ،یک رویای آشفته.

 

اگر چه دوزخی ام و اگر چه جز باد چیزی در دست ندارم ، اما تو را

دوست دارم و بهشت گمشده ام را در چشمهای تو می جویم و در

 

 حرفهایت که به رنگ وحی و عطش از کنارم عبور می کنند، اقامت می کنم

 

در غیبت تو هزاران عشق دست نخورده ، صد ها افسانه ی نا گفته و یک مصر یوسف متولد نشده حضور دارد.

 

اگر چه پیراهنم را از شعله های دوزخ بافته اند،اما عطر بهشتی تو در تک تک سلول هایم خانه دارد. اگر چه یک علف هرزم ، اما اگر صبحگاهان صدایم کنی ، از پشت درخت های نارون قد می کشم و لاله وار به سوی تو می آیم .

 

                                                                        

 

عقل پرسید که دشوار تر از مردن چیست

 

               عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

                                                

                                                    

            

 Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط بهار در Thu 18 May 2006 و ساعت 15:25 |

اگر چشمهایت را باز کنی ،دوست را همه جا می توانی ببینی . او گاهی روی برگهای درخت بید نشسته است ،گاهی روی گونه ماه و گاهی در سایه تپه ای مسی .

اگر حوصله د اشته باشی ،می توانی ردپاهایش را در رودهای آرزو و در کوههایی که از بوی بلوط مست شده اند،ببینی .می توانی حتی با یک شانه چوبی به دیدار گیسوانش بروی.

می توانی بر صندلی صدایش بنشینی و شب را با آرامش به مرزهای نقره ای صبح برسانی.

اگر آغوش تو باز باشد،دوست در یک شب بارانی به سویت می آیدو کبوتری به تو خواهد داد تا دانه های خستگی ا ت را بچیند.

اگر قلب تو چون خور شید بتابد،می توانی نشانی عطر دوست رااز آلوهای جنگلی بپرسی وسبدت را از بوسه هایش پرکنی .

اگر مهربانی ات زلال شود،از همه پنجره ها می توانی دو ست را ببینی.او در افقهای روبرو زندگی میکند وخوب می داندکه دلت برایش تنگ شده است یانه.

از ابرها و سایه ها فاصله بگیر و شاخه های خشک را دور بریز چشمهایش را قاب کن و بر تاقچه دلت بگذار تا آخرین دلشوره هایت در شیرینی نگاههایش محو شود.

اگر شاپرکها سنگها رازیبا ببینی می توانی به دوست نزدیک شوی،آنقدر نزدیک که از نفسهایش بوی آسمان را بشنوی.

                                          

+ نوشته شده توسط بهار در Fri 12 May 2006 و ساعت 11:47 |

 

این جاده به سوی تو نمی آید. گلی در کنار ان نمی روید. کجا بروم؟ از که بپرسم نشانی نگاه تو را؟ کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟ کجا بروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی، نه مجنون بیابان گرد و نه لیلایی، نه یعقوب و نه پیراهنی؟

کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریایی دور بریزد؟ فقط تو باشی و نه حتی گل سرخی که عطر نفس های تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است. نه ستاره باشد و نه ماه پاره ای، فقط نگاه تو باشد و چراغی که از خورشید روشن تر است. با این پاهای خسته و دست های بسته کجا بروم که نه خزانی باشد و نه بهاری و نه سکوتی باشد و نه آوازهای یک قناری؟

این جاده های وهم آلود که نه سیب را می شناسند و نه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید. به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده ام؟ نه شب باشدو نه روز، نه هوا و نه خلا، نه عشق و نه نفرت، نه دیو و نه فرشته.

این سایه های سرددنبال  تو نیستند. این آینه های مغرور تو را نشان نمی دهند، این نی های شکسته از تو نمی گویند.

کجا بروم؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپش های دل تو ردی از زندگی نباشد؟ کجا بروم... کجابروم که همه ی آرزوی من جز بندگی نباشد؟    

 

  

 

 

 

پنجره های خانه ام را به روی الهه عشق وزیبایی باز می کنم و با اولین پرنده ای که بیداری را می سراید ، به تو سلام می گو یم :

 

سلام، ای لحظه دست نیافتنی خلقت ،سلام ای فرشته ناشناس ،سلام ای شورو اشتیاق کودکان در روز های برفی ،سلام ای نیایش ناگفته.

 

مرا به یاد می آوری ؟ من همسایه آن سیب سرخم که به دست آدم افتاد . من نخستین عصیانم ،نخستین عشق، نخستین ایمان . من آن گل سرخم که هر روز لا به لای گیسوان تو می روید.

 

من آن ساز شکسته ام که جز آهنگ قلب تو چیزی نمی نوازد.

 

با چند واژه زمینی ،یک قلب بی تپش و یک روح زشت ،کی می توان تو را نوشت ؟

 

با نگاهی سرد، لبا نی که به آواز گشوده نشده اند و دستا نی که هرگز احساس خیس رود را لمس نکرده اند،کی می توان تو را سرود؟

 

در انجماد ساکت حروف ، در موسم یخبند ان ما ه و تاریکی خورشید،این نام توست که از زیر سنگهای سرد بسان چشمه ای می جوشد و گیاهان مر د ه را جانی دو باره می بخشد. هر کس جر عه ای از نام زلال تو بنوشد ، چنان مست می شود که کهنسال  ترین انگور ها به او رشک می برند.

 

پنجرهای قلبم را به روی تو باز می کنم وبا اولین خور شیدی که بیدار می شود ،به تو سلام می گویم :

 

سلام ای   آسمان مهر بان ،سلام ای مهر بانی بی پایان .

                         

 

 

 

 

 Image hosting by TinyPic

 

      

+ نوشته شده توسط بهار در Sun 23 Apr 2006 و ساعت 19:49 |

 


                                                

خسته

خسته ام از این همه دیوار، خسته از این روزهای هر روزه تکرار، خسته از همیشه در شب نشستن، کمی ضرب آهنک دلم را آرام تر کن. تا آنجا که فاصله ای نباشد میان دست های من و تو. تا آنجا که بدانم نگاهت را هنوز از من نگرفته ای. من دلم می گیرد وقتی دست های مهربانت را گم کرده باشم. من دلم می گیردوقتی دگر از پشت پنجره های عشق نگاهم نکنی، ای مهربانم! می دانم، مدانم هنوز که در پوست شب زندانی ام، می توانم به مهر توایمان داشته باشم. کمی آفتابی ام کن!!!!!!!!!!!!!

 

دل

خدای من تو از انسان به خودش نزدیکتری. درست است که هنگام دعا دست به دامن آسمان می شویم ولی تو در درون انسان جا داری.دل مامن همیشگی توست.....

 

آنجا که عشق تو

 

لب فرو بسته

 

 

فریاد می کشد

 

در برهوت وصال

 

سرگردان

 

می چرخم و می چرخم

 

اما....

 

بگذار تا بی تو

 

در شعله ها بسوزم

 

که بر کتیبه ی عشق نوشته اند:

 

به عشق شمع

 

پروانه ها زنده زنده  می سوزند

 

                            تو را می بینم

                          

 

هنگام سحر در کنار بنفشه های امیر، در ترانه های قناری های عاشق،در چشمه زلال محبت و در میان رقص شقایقها  تو را می بینم.

 

در انتهای سکوتی محض، در خلوت خاموش پروانه ها و در تک تک ستاره های عظمت لا یزال تو را می بینم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در Sun 23 Apr 2006 و ساعت 13:46 |

تو چه می دانی که این دل که پشت پیراهنی ازگل سرخ پنهان است،چقدر دلتنگ توست؟اگر دیواره دهلیز هایش را ببینی که با نام تو تزیین شده ،اگر صدای تند و هیجان آلودش رابشنوی،آن وقت شاید کمی – فقط کمی-او را درک کنی .*

تو چه می دانی که این چشم که از میان تیرهای مژگان وکمان ابروان ردپای تو را دنبال می کند،چقدر مشتاق دیدار توست؟ اگر خود را در آینه اش تماشا کنی و رودهای

گرمی راکه دمادم از آن جاری می شوند،ببینی،آن وقت شاید کمی – فقط کمی –به او حق بدهی.

تو نمی دانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغ های خوشبختی دیری نمی پایند و همیشه شانه به شانه دوست در باران قدم زدو سیب ها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند ،تا آخر شمرد . همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشا ی قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند.*

تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میان راه گرد بادی عظیم همه چیز را در هم بپیچدو اثری از حرف های قشنگ و نگاه های خاطره انگیز نماند*.

نه،تو این ها را نمی دانی که اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرا با غم هایم تنها نمی گذاشتی و دلت نمی آمدکه تازه ترین شعر هایم را نخوانی.

کاش می دانستی که هر قطره باران آینه ای است که میتوانی عشق مرا به خودت درآن ببینی، آن وقت در روز های بارانی  هیچ گاه از قاب پنجره کنار نمی رفتی.***

 

                   ****                          ****      

 

چه وسوسه های غلیظی میان من وتو شکسته است !چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخاسته است!

چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند.

یک روز انقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوسهای فرسوده می بینم و روزی دیگر انقدر شاعرم که گنجشک های یتیم در بیتهای شعرم لانه می کنند و روز سوم انقدر تنها که حتی نام تو را نمی توانم به زبان آورم.

چشم به آسمان می دوزم تو با ابر های انبوه می گذری، و فردا همراه بارانی از شکوفه و انگور بر می گردی. آنگاه تمام اشیا اتاقم مست می شوند و از بند بند تنم آوازی قریب بر می خیزد.

دست هایت را دوست دارم که هرگز وقت خداحافظی مهربانی شان را از من دریغ نمی کنند و پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج و خاطره سر شار است.

 از خیابانها بی درخت رد می شوم و برای پنجره هایی که هنوز بازند، غزل می خوانم و شعرهای کوچکم را روی شیشه های مه گرفته قطاری که توقف کرده است، می نویسم.

در شب های بی چراغ دستم را به سوی ماه دراز می کنم. آیا می توانم ترانه های روشن را از روسری اش بچینم؟

دلم تاریک است. چشمهایت را باز کن تا زیباترین آینه های جهان را ببینم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در Fri 21 Apr 2006 و ساعت 16:30 |


Powered By
BLOGFA.COM